| چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹ | ۰۷:۴۶
دانلود رمان جیکو رمان
دانلود رمان,رمان,دانلود رمان عاشقانه,رمان عاشقانه,دانلود رمان pdf,رمان جدید,دانلود رمان جدید,رمان بوک,رمان رایگان,سايت رمان

مقدمه: باهام حرف بزن!
از یک جایی به بعد، آدم هی جمع می‌شود توی خودش، هی مچاله‌تر می‌شود، هی شب‌ها دست و پایش را جمع‌تر می‌کند و می‌خوابد، هی توی خودش فرو می‌رود و فرو می‌رود و فرو می‌رود آن هم در مرداب فکرهایی که بی هیچ تلاشی آدم را می‌بلعند. وقتی خودت را به دستشان می‌دهی، هی عمیق‌تر فرو می‌روی. آنقدری که دیگر کسی روی تخت در درون خودش خفه شده است!
با صدای بلندی که از پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق می‌شنوم، چشم باز می‌کنم. همه جا تاریک است و من از این تاریکی بیزار. خودم را روی تخت بالا می‌کشم و چشمانم را ریز می‌کنم. سرم درد می‌کند و چشمانم تار می‌بیند. دست می‌کشم پشت گردنم و خیسی کف دستم را می‌کشم به روی لحافی که سیاه است.
از گرمایی که سر تا پایم را گرفته، کفری می‌شوم. وقتی لحاف را کنار می‌زنم، چشمم به زخم روی شکمم می‌افتد. از آن متنفرم… زخمی به اندازه‌ی کف دستم که سمت راست شکمم جا خوش کرده است. از آن گوشت برآمده و چین‌افتاده بدم می‌آید!
چشم میچرخانم تا رکابی‌ام را پیدا کنم، نیست. کف پایم را می‌رسانم به سرامیک‌های خنک اتاق.
تازه متوجه بهم‌ریختگی اطرافم می‌شوم. بوی شدید عطر، کلِ اتاق را برداشته. بلند می‌شوم و چشمم می‌افتد به بطری شرابی که کنج دیوار افتاده. آن را بر می‌دارم و بالای سرم نگهش می‌دارم. سر و ته می‌شود و جز چند قطره، چیزی نصیبم نمی‌شود.
کابینت‌ها را یک به یک می‌گردم تا چیزی پیدا کنم… هربار با شدت بیشتری در کابینت‌ها را می‌بندم و عصبانی‌تر می‌شوم. وسط آشپزخانه به درد سوزن‌سوزن شقیقه‌هایم فکر می‌کنم. کف دستانم را به هردو نقطه‌ی دردناک کنار سرم فشار می‌دهم:

  • لعنتی… بسه!
    پلک‌هایم را که باز می‌کنم، کیسه‌ی سفیدِ روی کاناپه را می‌بینم. یادم رفته بود که همین امشب چند بطری شراب خریده بودم!
    بازش می‌کنم و از روی کانتر آشپزخانه لیوانم را برمی‌دارم. برایم شبیه آب خوردن بود. از همان آب‌هایی که دست تشنه‌ترین آدم دنیا می‌دهی. از همان‌هایی که یک نفس می‌شود سرکشید و بعد، از ته دل گفت “آخـیـش”
    سرم دوباره داغ می‌شود. حرکت خون را میان رگ‌هایم حس می‌کنم و چشمان خمارم دور خانه می‌چرخد. هنوز نیامده بود و می‌شد قول شکست!
    می‌خندم و تلو تلو می‌خورم. هنوز حواسم هست که با احتیاط از میان مبل‌های راحتی رد شوم و خودم را برسانم به پنجره‌ی کیپ‌ تا‌ کیپ بسته‌یِ پذیرایی.
    بازش که می‌کنم، صدای غرش هواپیما در خانه می‌پیچد. با چشمان بسته حدس می‌زنم مدل هواپیما را.
    سرم را از پنجره بیرون می‌برم و بال هواپیما را می‌بینم. برای فرود، ارتفاع کم می‌کرد!

دستانم را لبه‌ی پنجره می‌گذارم و بیشتر خم می‌شوم. گوش‌هایم را تیز می‌کنم و می‌فهمم که هواپیمای بعدی آماده‌ی نشستن می‌شود.
حتما هواپیمای خودش بود.
شیشه‌ی بطری را برمی‌دارم و درِ خانه را باز می‌کنم. تا چراغِ راه‌پله‌ها روشن شود، پایم می‌رود روی یکی از کفش‌ها و دست به دیوار می‌گیرم تا نیفتم.
چراغ که روشن می‌شود، راه‌پله را بالا می‌روم. همیشه درِ پشت باممان باز بود. همیشه وقت‌هایی که قرار بود بیاید، می‌رفتم روی پشت بام.
پا برهنه، پله به پله بالا می‌روم. از دانه‌های عرقی که موهایم را می‌چسباند به فرق سرم، بیزارم. چنگ می‌زنم به موهایم و دست به نرده‌های سفید می‌گیرم. وقتی چشمانم را ریز می‌کنم، نور ماه را می‌بینم که از لای در نیمه‌باز، به راه‌پله‌ها سرک کشیده است.
غرش هواپیمای بعدی از کندی قدم‌هایم می‌کاهد. در را باز می‌کنم و پایم را روی ایزوگام می‌گذارم. داغ است! مثل من!
با دیدن نورِ چشمک‌زن هواپیمایی که ایرانی نبود، می‌خندم و زیر لب می‌گویم:

  • پس کی میای؟
    در اوجِ تاریکیِ اول صبح، وسط پشت بام می‌ایستم و به چراغ خانه‌هایی زل می‌زنم که خاموشند.
    انتظارم برای هواپیمای بعدی چندان طول نمی‌کشد. تکیه داده‌ام به کولر آبی و با تکانش، من هم تکان می‌خورم. همان دستی که بطری را نگه داشته، بالا می‌آورم و برای هواپیما تکان می‌دهم، سرعتش را کم کرده و منتظر تأیید برای کاهش ارتفاع است.
    چهار پایه‌ی کوتاه را می‌کشم زیر پایم، می‌خواهم بلند قدتر شوم تا شاید مرا ببیند. تعادل ندارم و زمین می‌خورم اما بطری را بالا نگه می‌دارم تا مثل شقیقه‌ام نخورد به ایزوگامِ سختِ پشت بام و بشکند…!!
    دوباره بلند می‌شوم؛ با داغی خونی که نرم‌نرمک از پیشانی‌ام جاری می‌شود.
    باید قبل از نشستنش برایش دست تکان بدهم. باید آنقدر بالا و پایین بپرم که مرا ببیند. که لااقل امیدوار شوم چراغ چشمک‌زنش را به هوای من روشن و خاموش می‌کند.
    انگشتان پایم را تار می‌بینم و به سختی چهارپایه را برمی‌گردانم زیر پایم. بلند می‌شوم و اینبار تعادلم را حفظ می‌کنم. پیراهنی به تن ندارم و با خودم می‌گویم که کاش در این حجم تاریکی، مرا با آغوشی که برایش باز کرده‌ام ببیند.
    دستانم را باز می‌کنم و برایش دست تکان می‌دهم. چراغ می‌زند؛ صدای غرش موتورهایش از همه‌ی هواپیماها بلندتر است. میخواهد بگوید من آمدم! برگشتم! گوش‌هایت را تیز کن و بشنو که این صدای تو نیست!
    خنده‌ از روی لبم می‌رود؛ ولی سر می‌چرخانم و ساختمانِ نوساز همسایه، نمی‌گذارد نشستنش روی باند را تماشا کنم.
    زانوهایم شبیه چانه‌ام شده‌اند؛ می‌لرزند و چهارپایه از زیر پایم سر می‌خورد و با پشت سر، زمین می‌خورم.
    وقتی خیره به آسمانم… وقتی که هنوز ماه نرفته تا جایش را به یکی بهتر از خودش بدهد… با خودم حرف‌های او را زمزمه می‌کنم:
    -آوید!! یه روزی… برمی‌گردی به زندگیت که خیلی دیره. روزی که من شدم مثل یه کوه سخت. خودت از من این کوه رو ساختی…! حالا هی صدام بزن. اونی که برمی‌گرده پیشت، صدای خودته… نه من.
  • 43 روز پيش
  • admin
تبلیغات متنی
امکانات سایت
آرشیو مطالب
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان جیکو رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده